داستانهای افسانه ای:حاکم طماع (قسمت چهارم) - دل نوشته سامی

دل نوشته سامی
ورود شما به دل نوشته سامی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
مهسا زراعی
تبلیغات


نویسنده : Sami ۱۳٩٢/۸/۸, ۸:٥۳ ‎ق.ظ

حاکم طماع قسمت چهارم

برای خواندن قسمت چهارم به ادامه مطلب برید


شکارچی جوان با خوشحالی از راهی که امده بود بازگشت. باز مانند دفعه پیش وزیر به او رسید و به او گفت:

غزال را به من بفروش،به تو صد سکه طلا میدهم.

پسرک اندکی با خود اندیشید و پیش خود گفت:

چه کنم؟ اگر غزال را نفروشم، وزیر از من انتقام خواهد گرفت و اگر بفروشم، حاکم خشمگین خواهد شد.

سرانجام پسرک تصمیم گرفت غزال را نفروشد و شتابان راه قصر را در پیش گرفت. حاکم از دیدن غزال بسیار شادمان شد دستور داد غزال نر را نیز بیاورند.

حاکم به وزیر که با اشاره او نزدیکتر آمده بود گفت:

چه هدیه ای به این شکارچی جوان بدهم.او کارش را با مهارت و به خوبی اتمام رسانده است؟

وزیر در جوابش گفت:

حضرت حاکم به سلامت باد، افسوس که صاحب این دو غزال زیبا ، مالک راسویی نیست، اگر راسوی چابک هم میان آن دو حیوان زیبا جست و خیز می کرد دیدن بازی انها بسیار لذت بخش تر می شد.

حاکم گفت:

وزیر سخنی بس حکیمانه گفته است ، شکارچی برو برایم راسویی بگیر و با خود به قصر بیاور. پاداش نیکویی به تو خواهم داد.

حاکم اشاره ای به نگهبان کرد تا پسرک را خارج از قصر هدایت کند. پسرک پس از این رفتار ناحق بار دیگر تلخکام از قصر خارج شد، زیرا می دانست به دام انداختن راسو حتی برای شکارچیان با تجربه نیز کاری بس دشوار است. پسرک با ناراحتی به خانه بازگشت، اما به مادر هیچ نگفت، زیرا می دانست مادرش بعد از فهمیدن این موضوع، او را به خاطر انتخاب حرفه پدر سرزنش خواهد کرد. شکارچی جوان پس از رفتن به رختخواب، سیل اشک از چشمانش روان شد و به بدبختی خود اندیشید. تا سپیده دم بیدار ماند و حوالی صبح به خواب فرو رفت و در خواب رویای عجیبی دید... پیر مرد دانایی به او گفت:

 

داستان ادامه دارد...


دسته بندی : داستانهای افسانه ای، حاکم طماع

امکانات وب