داستانهای افسانه ای:حاکم طماع (قسمت نهم) - دل نوشته سامی

دل نوشته سامی
ورود شما به دل نوشته سامی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
مهسا زراعی
تبلیغات


نویسنده : Sami ۱۳٩٢/۸/۱٢, ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ

حاکم طماع قسمت نهم

برای خواندن قسمت نهم به ادامه مطلب برید


پسرک این حرف را زد و به طرف خانه خود راه افتاد.

در دل امید داشت اینبار نیز پیرمرد دانا به یاری اش بشتباد.اما وقتی به خانه رسید دیگر نتوانست راز دل حفظ کند و با مادرش به درد دل پرداخت و تمام ماجرا را برای او تعریف کرد. مادر پس از شنیدن سخنان پسرک با مهربانی رو به او کرد و گفت:

پسرم اگر تو با کمک این مرد دانا از عهده انجام این کار نیز برآیی،اطمینان داشته باش که آنها تکلیف تازه ای برایت تدارک خواهند دید.بهتر است برای رهایی از دست آنها خود چاره ای بیندیشی.

تمام ان شب خواب به چشمان پسرک راه نیافت، صبح که شد فوری به نزد حاکم رفت و از او خواست فرمان دهد تا کنار دروازه شهر جایگاه باشکوهی بنا کنند، جایگاهی که برای ساخت آن هزار شتر ده شبانه روز چوب و الوار له آنجا بیاورند. پس از آماده شدن جایگاه پسرک به نزد حاکم شتافت و به او گفت:

ای حاکم تمام حاکمان عالم، اینک با وزیرتان بر جایگاهی که بر فراز تلی از چوب بنا شده است جلوس بفرمایید، تا با نامه ای از پدرتان بازگردم.

پسرک به مانند سایه ای در کوچه پس کوچه های شهر پنهان شد و با سرعت هرچه تمامتر خود را به در خانه کاتب پیر شهر رساند. کاتب پس از دریافت دستمزدی کلان، آنچه را که پسرک گفت با هنرمندی تمام بر روی پوست آهو نوشت. به محض اتمام کار پسرک نامه را به دست گرفت و به سرعت خود را به دروازه شهر رساند و در مقابل هلهله مردم و سربازان نامه را با احترامی خاص به دست حاکم داد.

حاکم با دستی لرزان کاغذ لوله شده را باز کرد و دستخط را به وزیر نشان داد و فریاد کشید:

این مهر و امضا پدرم است و معلوم است نامه را به دست خود نوشته است.

حاکم با صدایی بلند و رسا شروع به خواندن نامه کرد.

 

داستان ادامه دارد...


دسته بندی : داستانهای افسانه ای، حاکم طماع

امکانات وب