یک احساس مثل مرگ . . . تیر میکشد استخوان - دل نوشته سامی

دل نوشته سامی
ورود شما به دل نوشته سامی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
مهسا زراعی
تبلیغات


نویسنده : Sami ۱۳٩٢/۸/۱٩, ٩:٥٦ ‎ب.ظ

 

من بار ها صدایش کردم اما او فقط رفتن و حرفهایی تا ابد سوزنده بلد بود!!

هر شب...

پتروسِ ِ شهر من خواب است . . .

وقتی چشمانم چکه میکنند....!

به خاطر اون بخاطر کسی که اشکام قلبش رو می آزرد،به خاطر قلبش که مثل پتروس عمل می کرد اشک نمی ریختم.اما حالا خودش را به خواب زده و شاید بهتر این که بگم از پتروس بودن استفا دادهیا شاید هم پتروس این شهر را مجبور به ترک کردن شهر کردن

یک احساس مثل مرگ . . .

تیر میکشد استخوان

یک قدم تا جهنم...

یک نفس تا خود فاجعه...!

شب خاموش هم . . .

قلب گریه میکند...

بیماری که عمه شاید حتی بهتر از خانوادم اون رو فهمیده باشه،بیماری که حتی در ساده ترین لحظاتش،عمه متوجهش میشد!حالا واقعا استخوان های بدنم تیر میکشه نمیدانم آنها هم بی قرار عمه ان یا همینطور بی دلیل درد میکنند...

چنگ زدم به هرآنچه امیدیست برای رهایی،

گویی راه گریزی نیست...

کودک فقط چنگ زدن بلد،زورش نمیرسه،مانند من بالاجبار باید همه چی را بپذیر!!اما قلبش تغییری نمیکنه

((با بچگیم یه فرق بزرگ کردم؛ اون موقعها با دوستام لج میکردم،  این روزها با خودم ..))

این احسان علیخانی گفته!

این روزا خیلی ها هم به من میگن با خودت لج کردی خودت رو اذیت میکنی!

اما من فقط میخوام به همه ثابت کنم که عمه، عمه من بود!

این شبا و روزها پر غم هستن غمهایی که اگر کمی ازش رو درک کنیم شاید جان از بدنمون خارج بشه و البته حتما!

میدونم مثالش هم جاش نیست اصلا مناسب نیست خود عمه هم بهم میگفت همچین مثالی نزن!!

اما خب راستیتش وقتی به حضرت زینب حضرت رقیه فکر میکنم...

این فکر هم بصورت موازی توی ذهنم میاد که منم یک بچه کوچیکم که دستان عمش رو داشت توی هیاهوی آدمها...

من فقط میخوام ثابت کنم!احساسم دروغ نیست احساسم ریا نیست احساسم حتی ذره ای ناخالصی نداره

(((شاید نذاشتن که عمه بمونه - یک طرفه پیش قاضی رفتن همیشه حکم دلخواه رو میده - متنهایی که میذاری نشون دهنده توقع زیاد شما از عمه است.یک راه بیشتر ندارید تا بتونید به زندگی عادیتون برگردید اونم اینه که با واقعیت کنار بیایید و ادامه بدید موفق باشید )))

این یکی توی وبلاگم گذاشته،ناشناس!مهم نیست که عمه بوده یا هر شخص دیگه ای

اما خب آره نذاشتن بمونه،اما من یک طرفه به قاضی نرفتم،توقعم بالا نبود فقط یک امید یک نور کوچیک واسه ادامه زندگیم میخواستم شاید 10 سال شاید 20 سال دیگه بتونم باز عمم صدا کنم!!از اینا گذشته نذاشتن بمونه اما حرفهاش رو کی نگذاشت؟حرفهاش کی مجبور کرد اونطور بزنه که وجودم بیشتر به درد بیاره؟بعضی حرفها سنگینیشون هیچوقت از بین نمیره هیچوقت!!

اونی که میگه من یک طرفه قضاوت کردم خودش چقدر قضاوتش عادلانه بوده؟؟

#دیشب که با دوستم حرم رفتم بعد هیئت اون هم میگفت مثالی که زدی خیلی به حالت شبیه،همون بچه ای که دست بزرگتر توی شلوغی و هیاهوی آدمها گم کرده

 

**پیشنویس مال 14 ساعت 9 شب بود،اما حالم اجازه نداد تکمیلش کنم!!


دسته بندی : دل نوشته

امکانات وب