داستانهای افسانه ای:پسر دهقان و مرد جادوگر (قسمت دوم) - دل نوشته سامی

دل نوشته سامی
ورود شما به دل نوشته سامی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
مهسا زراعی
تبلیغات


نویسنده : Sami ۱۳٩٢/۸/۱٧, ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ

پسر دهقان و مرد جادوگر قسمت دوم


برای خواندن قسمت دوم به ادامه مطلب برید


علی با شادمانی از خانه خارج شد و راهی دور و دراز در پیش گرفت.هنگامی که گرسنه اش شد، در کنار چاهی بسته را باز کرد و کیک را بیرون آورد و سرگرم خوردن شد. بیشتر از نصف آن را نخورد و با خود گفت:((باید فکر فردا هم باشم. اگر تمام شیرینی را یکباره بخورم، برای فردا دیگر چیزی نخواهم داشت و گرسنه خواهم ماند.))

علی بقیه کیک را در دستمال پیچید و به طرف چاه خم شد تا نیمه خالی شکم خود را با آب پر کند. با نصف کیک مگر می شود سیر شد؟ این یعنی بدبختی و نداری، آخ،آخ،آخ.

هنوز آه و ناله اش تمام نشده بود که ناگهان پیرمرد کوتوله ای روی لبه چاه ظاهر شد. پیرمرد برخلاف قد کوتاهش، ریش بسیار بلندی داشت که طول آن چند برابر قد و قواره اش بود. پیرمرد با چهره پرچین و چروک خود رو به پسرک کرد و گفت:((پسرم، مرا صدا کردی، من ایجا هستم.))

علی مات و متحیر فریاد کشید:((من که اسم تورا نمی دانم، چطور ممکن است تو را صدا کرده باشم؟))


دسته بندی : داستانهای افسانه ای، پسر دهقان و مرد جادوگر

امکانات وب