داستانهای افسانه ای:پسر دهقان و مرد جادوگر (قسمت پنجم) - دل نوشته سامی

دل نوشته سامی
ورود شما به دل نوشته سامی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
مهسا زراعی
تبلیغات


نویسنده : Sami ۱۳٩٢/۸/٢٤, ٩:۳٧ ‎ق.ظ

پسر دهقان و مرد جادوگر قسمت پنجم


برای خواندن قسمت پنجم به ادامه مطلب برید


تمام وجود علی از ترس،به لرزه افتاد و می خواست از آنجا فرار کند. اما دخترک او را محکم نگاه داشت و از او پرسید:((ای بیچاره،(سوسانو به جومونگنیشخند) با این عجله می خواهی به کجا بروی؟خیال کردی پدرم می گذارد فرار کنی؟ او دروازه درخت گردو را جادو کرده و حالا ریشه درخت،آن را کاملا پوشانده است. اما نمی خواهد بترسی. به تو کمک می کنم تا از این مهلکه جان سالم بدر ببری. وقتی پدرم فوت و فن جادوگری را بهتو می آموزد، آن را خوب یاد بگیر، اما نگذار بفهمد که یک سر سوزن، چیزی آموخته ای. خودت را دست و پا چلفتی نشان بده. بعد از مدتی پدرم صبرش تمام می شود و چون چیزی یاد نمی گیری، تورا به دنیای انسانها باز می گرداند.))

داستان همان طور شد که دخترک گفته بود. آخ آخ آخ، کیمیاگری، هنز خواندن فکر انسانها، جادوی تبدیل شدن انسان به حیوان و خلاصه هر جادویی که می دانست به پسرک یاد داد. مدت یکسال با پسرک سروکله زد. اما پس از گذشت یکسال، اعتراف کرد که بیهوده زحمت کشیده و علی از همه شاگردانش کودن تر و نادان تر بوده است. البته علی تمام فوت و فن جادوگری را آموخته و بنابه توصیه دخترک آن را از جادوگر پنهان ساخته بود.

سرانجام کاسه صبر جادوگر لبریز شد و با خود گفت، بیهوده شکم گرسنه ای را سیر می کنم و یکی از روزها به علی که برای هزارمین بار نتوانسته بود خود را به یک موش تبدیل کند گفت:((دوست من، بگو ببینم، دلت برای خانه تنگ نشده؟ نمی خواهی بار دیگر دنیای انسانها را ببینی؟))

 

داستان ادامه دارد...


دسته بندی : داستانهای افسانه ای، پسر دهقان و مرد جادوگر

امکانات وب