داستانهای افسانه ای:پسر دهقان و مرد جادوگر (قسمت هفتم) - دل نوشته سامی

دل نوشته سامی
ورود شما به دل نوشته سامی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
مهسا زراعی
تبلیغات


نویسنده : Sami ۱۳٩٢/۸/٢٩, ٩:٥٤ ‎ق.ظ

پسر دهقان و مرد جادوگر قسمت هفتم


برای خواندن قسمت هفتم به ادامه مطلب برید


علی پس از خداحافظی با جادوگر، خوشحال و راضی به سوی خانه به راه افتاد. پدر و مادر وقتی اورا در آستانه در دیدند، از خوشحال سر از پا نمیشناختند. و چون هیچ نداشتند، مانده بودند با چه چیزی از تازه بازگشته پذیرایی کنند.

علی گفت:((پدر عزیز، ناراحت نباش،فردا صبح زود، قبل از انکه به شهر بروی به آن کلبه قدیمی برو، در آنجا سگی شکاری میابی که همتا ندارد. اورا بگیر و با خود به شهر ببر. مطمئن باش سگ را به قیمت خوبی خواهی فروخت و شب صدای جیرینگ جیرینگ سکه های نقره را روی میز خواهی شنید. قبل از آنکه سگ را به مشتری بدهی، فراموش نکن که قلاده او را باز کنی و در جیب خود بگذاری.))

صبح روز بعد، علی پیش از سپیده دم از بستر برخاست و روی پنجه پا به حیاط رفت. لفظی جادویی خواند و با دست، همانطور که جادوگر به او یاد داده بود، سه بار روی زمین کوبید. در همان لحظه به سگی شکاری تبدیل شد.

چیزی نگذشت که علی با آن شکل و قیافه، در کنار پدر از جاده ای به بازار منتهی می شد، در حال دویدن بود. در نیمه راه به یک گاری برخوردند که در ان چهار شکارچی، با تیر و کمان و چاقوی پوست کنی به کمر، نشسته بودند. پیرترین آنها پس از سلام و احوالپرسی از مرد دهقان سوال کرد، سگ را می فروشد یا نه و مرد دهقان هم گفت، سگ را بدون قلاده، سی سکه نقره می فروشد.

شکارچی پس از اندکی تفکر گفت:((خب، باشد، قلاده را هر کجا می توانم گیر بیاورم، اما چنین سگی شکاری هر روز به چنگ آدم نمی آید.))

شکارچی سی سکه کف دست پدر علی گذاشت. مرد دهقان، با کیسه پر از پول راه خانه را در پیش گرفت و سگ هم توی گاری پرید. شکارچیان به راهشان ادامه دادند، هنوز اندکی نرفته بودند که ناگهان از زیر سم اسبانشان، خرگوشی بیرون پرید. سگ بویی کشید و سعی کرد خود را رها سازد، گویی می خواست همان لحظه به دنبال خرگوش بدود و او را بگیرد. شکارچی پیر برای آنکه سگ را نگاه دارد، گردن او را محکم گرفته بود.

داستان ادامه داد...


دسته بندی : داستانهای افسانه ای، پسر دهقان و مرد جادوگر

امکانات وب