داستانهای افسانه ای:پسر دهقان و مرد جادوگر (قسمت یازدهم) - دل نوشته سامی

دل نوشته سامی
ورود شما به دل نوشته سامی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
مهسا زراعی
تبلیغات


نویسنده : Sami ۱۳٩٢/٩/۸, ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ

پسر دهقان و مرد جادوگر قسمت یازدهم


برای خواندن قسمت یازدهم به ادامه مطلب برید


شاهزاده، نیم کیلو کشمش خرید و آن را توی جیب خود ریخت. غزال کشمش ها را می خورد و مطیع تر از یک سگ ، به دنبال او می دوید. شاهزاده تا حدی که ممکن بود، جیب خود را بازکرده بود تا غزال بتواند پوزه اش را راحت تر درون آن کند. غزال ابتدا تمام پوزه و بعد پاهای جلوی خود را داخل جیب شاهزاده کرد.

استاد عزیز، نگاه کن، غزال دارد درون جیب من می رود.

استاد نگاهی کرد و گفت:((لعنت بر شیطان،غزال تمام سر و گردن و نیمی از تنه اش را داخل جیب شاهزاده کرده است هنوز لحظه ای نگذشته بود که غزال به طور کامل درون جیب شاهزاده رفت و مردم بسیاری هم این قضیه را به چشم خود دیدند.

شاهزاده حیرت زده دست در جیب برد تا ببیند غزال کجاست. غزال باید به اندازه یک موش می شد تا بتواند در جیب او جا شود، اما به جای غزال احساس کرد، پرنده ای در جیبش است. در همان لحظه گنجشکی از جیب او بیرون پرید و به سوی آسمان پر کشید و قبل از آنکه بتوانند آن را به خوبی ببینند از نظرها ناپدید شد.

استاد دست شاهزاده را گرفت و او را به سوی بازار کشاند تا شاید مرد دهقان را پیدا کنند. اما هرچه گشتند، اثری از او نیافتند.

پدر علی به نزدیک خانه رسیده بود که ناگهان گنجشکی کوچک به سرعت از بالای سر او پرواز کنان دور شد و در حیاط و کنار در کلبه آنها بر زمین نشست. هنوز بالهایش به در نخورده بود که پرنده به شکل علی در آمد. هنگامی که پیرمرد در حیاط را باز کرد، علی طوری به سوی او دوید، مثل آن بود که مدتها در انتظار بازگشت او بوده است.

 

داستان ادامه دارد...


دسته بندی : داستانهای افسانه ای، پسر دهقان و مرد جادوگر

امکانات وب