داستانهای افسانه ای:پسر دهقان و مرد جادوگر (قسمت پانزدهم) - دل نوشته سامی

دل نوشته سامی
ورود شما به دل نوشته سامی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
مهسا زراعی
تبلیغات


نویسنده : Sami ۱۳٩٢/٩/٢٥, ٤:٥۳ ‎ب.ظ

پسر دهقان و مرد جادوگر قسمت پانزدهم


برای خواندن قسمت پانزدهم به ادامه مطلب برید


دخترش گفت:(( حیف نیست چنین خر زیبایی را می خواهی بکشی؟ نگاه کن چه چشمان غمگینی دارد. خواهش می کنم اورا به حال خود بگذار. حیف است که از او کباب درست کنیم. بهتر است سوار او بشوی و با او به این سو آن سو بروی. من هم خیلی دوست دارم سوار خر بشوم و در سبزه زار گردش کنم.))

دختر مگر نمی بینی چشمانش مانند مغز گردوست. چشمانش، چشمان علی را به خاطرت نمی آورد؟ علی با بی شرمی تمام مرا فریب داده است. این ولگرد بی سر و پا سزای این کارش را خواهد دید.

دختر به سرعت باد از خانه بیرون دوید. چگونه می توانست پسرک را از دم تیغ چاقویی که باید برای پدرش بیاورد، نجات بدهد؟ دخترک به سوی آشپزخانه دوید و چاقو را از روی میز برداشت و آن را در حوض عمیقی که مقابل آشپزخانه بود انداخت و از همان راه دور فریاد کشید:((آه پدر جان، می خواستم پاقو را بشویم که از دستم توی آب افتاد.))

جادوگر غرولند کنان گفت:(( ای دیوانه، چه کسی به تو گفت چاقو را بشویی؟ حالا بدو آن را بیرون بیاور.))

خودت می دانی شنا نمی دانم، بی شک غرق خواهم شد.

ای دست و پا چلفتی، خودم همین حالا می روم. افسار خر را محکم بگیر و مواظب باش آن را بیرون نیاورد. خودم چاقو را بیرون می آورم، حواست باشد، افسارش را محکم نگه دار.

هنوز پیرمرد از در کلبه بیرون نرفته بود که دخترک عکس آن کاری را که به او دستور داده بود، انجام داد.

او به سرعت هرچه تمامتر، افسار را از روی خر برداشت و در یک چشم به هم زدن، خر به کبوتری بدل شد و به آسمان پر کشید.

 

داستان ادامه دارد...


دسته بندی : داستانهای افسانه ای، پسر دهقان و مرد جادوگر

امکانات وب