داستانهای افسانه ای:پسر دهقان و مرد جادوگر (قسمت شانزدهم) - دل نوشته سامی

دل نوشته سامی
ورود شما به دل نوشته سامی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
مهسا زراعی
تبلیغات


نویسنده : Sami ۱۳٩٢/٩/٢٩, ٩:٥٠ ‎ق.ظ

پسر دهقان و مرد جادوگر قسمت شانزدهم


برای خواندن قسمت شانزدهم به ادامه مطلب برید


جادوگر که در همان لحظه با چاقو بازگشته بود فریاد کشید:(( گوشت کبابی لذیذ من دارد پرواز می کند.))

جادوگر، چاقو را روی سنگفرش کنار در انداخت و با انداختن آن،به شاهینی بزرگ بدل شد و به سرعت دنبال کبوتر کرد. علی به عقب نگاه کرد و وقتی شاهین را دید، به سرعت باد به طرف باغ قصر حاکم پرید. روی بوته ای نشست و خود را به صورت گل سرخ بسیار زیبایی درآورد. در همان لحظه شاهین نیز به درویشی بدل شد و با نگاههای التماس آمیز، کنار دروازه قصر ایستاد. هنوز مدتی نگذشته بود که یکی از نگهبانان، متوجه درویش شد و شتابان به نزد حاکم رفت. حاکم که زیر سایه بوته ای که گل سرخ آن تازه شکفته بود، خوابیده بود، خواب آلود به نگهبان که با صدای بلند اعلام کرده بود: حضرت حاکم جانم به فدایت، جلوی دروازه قصر درویشی ایستاده است. چشمکی زد و گفت:(( به او مقداری پول بدهید، خواهد رفت.))

حاکم این حرف را زد و دوباره به آغوش خواب بازگشت. کار همان گونه که امر کرده بود، انجام شد.

درویش از همان راه دور به خزانه دار حاکم گفت:(( من پول نمی خواهم. پول برایم ارزشی ندارد، من فقط عاشق زیبایی هستم. کاش اجازه گل سرخ بالای سر حاکم را بچینم.))

برای بار دوم حاکم را بیدار کردند. او حاضر بود تمام گلهای باغ او را بچینند و غارت کنند، اما مانع خواب بعد از ظهر او نشوند.

بدین ترتیب جادوگر که به لباس درویش درآمده بود به درون باغ راه یافت. هنوز دستان استخوانی خود را به سوی گل دراز نکرده بود که گل به پرواز درآمد و هنگام پرواز به زمردی تبدیل شد و به درون تاج حاکم پرید.

حاکم آنچه را می دید می پنداشت به خواب می بیند، چون سنگ قیمتی که قورباغه نیست بتواند به هوا بپرد. به همین خاطر خمیازه ای از سر کیف کشید و چشمانش را بست و دستانش را صلیب وار بر روی شکم خود گذاشت. صدای درویش بار دیگر او را از خواب بیدار کرد:(( حضرت عجل خداوند تو را از تمام حاکمان سلاطین برتر سازد. تمنا دارم، این زمرد را به من بدهید.))

حاکم بی آنکه بداند چه می گوید، زیر لب گفت:((باشد، باشد، مال تو.))

 

داستان ادامه دارد...


دسته بندی : داستانهای افسانه ای، پسر دهقان و مرد جادوگر

امکانات وب