داستانهای افسانه ای:پسر دهقان و مرد جادوگر (قسمت چهارم)

پیرمرد مهربان ! خانه ها یکی از یکی قشنگ تر است.بهتر است توی همه آنها زندگی کنم.

چه جوان کم توقعی هستی! به نظرت خانه ای که آنجاست خوب است یا نه؟ خوب نگاه کن، دخترم آنجا سرگرم جارو کردن است.

علی به سوی خانه ای که آخ آخ آخ نشان داده بود، به راه افتاد. در کلبه دختری را دید که لباسی از برگ درخت گردو پوشیده و به سرعت مشغول جارو کردن است.

دخترک از او سوال کرد:((تو برای پدرم کار می کنی؟))

درست نمی دانم. به نظر تو برایش کار کنم؟

تو در اینجا کاری را یاد می گیری که هیچ موجود فانی، قادر به انجام آن نیست. به سخنانم خوب توجه کن. پدرم جادوگر بدجنسی است. شاگردان بسیاری داشته که به آنها فوت و فن جادوگری را آموخته است. اما همه آنها سرنوشت و پایان بدفرجامی یافته اند.

پدرم زمانی که شاگردانش جادوگری را آموخته اند. آنها را یک یک، مانند خیار درون بشکه پر ار آب و نمک می اندازد. شاگردان پیشین او همگی درون بشکه های بزرگی هستند که در زیرزمین همین خانه است، تا پدرم هر وقت دچار ضعف حافظه شد حافظه خود را با آن بخت برگشته ها عوض کند.

 

داستان ادامه دارد...

/ 7 نظر / 5 بازدید
جیمبو

چاخان میگه... میخواد علی و بترسونه....

جیمبو

صبح بخیر سحرخیز...[نیشخند][گل]

جیمبو

من مجبور بودم بیدار شم!! دارم میرم دانشگاه[اوغ]

جیمبو

اه اه اه بچه درسخون... کله سحر پامیشی درس بخونی....

جیمبو

موفخ باشی... ماشالله به این اراده!

تهمینه

سلاااااااام من اومدم تو وبتون اما شما که نوشته هاتون رو رمزگزاری می کنین؟ ما هم که از همه جا بی خبر!!!!!!!عمه خانم ظاهرا اینجا همه کاره ان!!!!!!!!شوخی کردم. ممنون که به وبلاگ "وقتی مامان می شی" سر زدین.وب شما هم خوبه. هر وقت بتونم میام. امضا: مامان شهیار کوچولو!