داستانهای افسانه ای:پسر دهقان و مرد جادوگر (قسمت سیزدهم)

جادوگر پس از شنیدن داستان ان دو سیاح با خود گفت، ای علی حیله گر، هیچ یک از انهایی که من بدانها جادوگری اموخته ام، نتوانسته اند به دنیای انسانها بازگردند. من فقط تو را از سرزمین جادو بیرون انداخته ام. به نظرم تو نقش بازی کردن را بهتر از خوردن کیکهای دست پخت دخترم آموخته ای. صبر کن، به همین زودی یکدیگر را خواهیم دید.

جادوگر با نوک عصای جادویی خود دایره ای بزرگتر از چرخ آسیاب کشید و در همان لحظه به آسیابانی مبدل گردید و راهی بازار شد. هنوز اندکی نرفته بود که به مرد دهقان رسید و با دیدن چشمان خر، فورا شاگرد پیشین خود را شناخت و زیر لب گفت، خوب شد، دیگر لازم نیست دنبال تو بگردم و بلافاصله به مرد دهقان گفت:((آهای پیرمرد! خرت را چند میفروشی؟))

پدر علی در جوابش گفت:((دویست سکه طلا.))

مردمی که تماشاگر این داد و ستد بودند از شنیدن ((دویست سکه طلا)) مات و متحیر شدند.

پیرمرد، پول بسیار طلب می کنی. البته از اینکه خر پوق العاده ای است، شکی در ان نیست. معلوم است خود نیز این مطلب را می دانی.

مرد جادوگر بلافاصله دست در کیسه پولش برد، اما با دیدن مرد دهقان که سرگرم باز کردن افسار خر بود، از حرکت ایستاد و فریاد کشید:((چه می کنی پرمرد؟ من حیوان را با افسارش خریده ام.))

ای نیک مرد، این افسار پوسیده که به زیبایی این حیوان لطمه می زند، به چه درد تو می خورد.

می دانی، این حیوان به این افسار عادت کرده است و با کشیدن آن به راحتی به دنبالم خواهد آمد.

مرا ببخش، این افسار یادگار پدرم است و نمی توانم آن را بفروشم.

صد سکه طلا هم برای افسار به تو می دهم.

نه، حرفش را هم نزن.

دویست سکه طلا.

نه ممکن نیست.افسار را نمی فروشم.

از جادوگر اصرار و از مرد دهقان انکار، سرانجام قیمت افسار به پانصد سکه طلا رسید. حرص و طمع تمام وجود دهقان را دربر گرفت.

 

داستان ادامه دارد...

/ 10 نظر / 18 بازدید
saghar

بی هیچ صدایی می ایند زمانی که نمیدانی در دلت یک مزرعه ارزو میکارند وبی هیچ نشانی ازدلت میگریزند تاتمام چیزی که به یاد می اوری حسرتی باشد در درازای زندگی چقدر بی رحمند خاطره ها...

منم!!!!!

آخ آخ خاک تو سرت داری پسرت و میفروشی....(حال میکنی کامل رفتم تو داستان...[زبان])

سید@

سلام گفتم: خدایا سوالی دارم! چرا وقتی شادم همه با من میخندند. ولی ، وقتی ناراحتم کسی با من نمیگرید؟! جواب داد: شادی را برای جمع کردن دوست، آفریده ام ولی ، غم را برای انتخاب بهترین دوست ...

سید@

هر چه زمان میگذرد مردم افسرده تر می شوند...واین خاصیت زمان است ...خوشا به حال آنانکه بجای زمان به صاحب الزمان عج الله "دل میبندند....

بارانss

ای وایه من !!!!یه حسی بهم میگه افسارو میفروشه حالا چی میشه!؟!؟

M_A_H_E

باشكست نبايد ازخود گسست دوست صميمى طبيب دل است گوهرهاى اصلى نيازى به بدلكارى ندارند....[لبخند] آپم[گل]

شهرام

اگر تمام درهاي دنيا هم به رويت بسته شدند ؛ تو هم بخاطر خدا و با اعتماد به او ، به سوي درهاي بسته بدو ، چون : خــداي تــو و يوســف يکـيــسـت

مهسا

یعنی افسار رو می فروشه مرد دهقان ؟ :|

سيد@

با هر نیتی که توی عزاداری ها شرکت میکنید؛ لطفا ظرفها و لیوانهای یه بار مصرفو توی سطل آشغال بندازید! رفتگر محله جزء لشکریان یزید نبود ...!

M_A_H_E

دلم خوش نيست غمگينم كسى شايدنمى فهمد كسى شايدنمى داند كسى شايدنمى گيردمراازدست تنهايى تومى خوانى فقط شعرى وزيرلب آهسته مى گويى عجب احساس زيبايى توهم شايدنمى دانى [گل]