یک احساس مثل مرگ . . . تیر میکشد استخوان

 

من بار ها صدایش کردم اما او فقط رفتن و حرفهایی تا ابد سوزنده بلد بود!!

هر شب...

پتروسِ ِ شهر من خواب است . . .

وقتی چشمانم چکه میکنند....!

به خاطر اون بخاطر کسی که اشکام قلبش رو می آزرد،به خاطر قلبش که مثل پتروس عمل می کرد اشک نمی ریختم.اما حالا خودش را به خواب زده و شاید بهتر این که بگم از پتروس بودن استفا دادهیا شاید هم پتروس این شهر را مجبور به ترک کردن شهر کردن

یک احساس مثل مرگ . . .

تیر میکشد استخوان

یک قدم تا جهنم...

یک نفس تا خود فاجعه...!

شب خاموش هم . . .

قلب گریه میکند...

بیماری که عمه شاید حتی بهتر از خانوادم اون رو فهمیده باشه،بیماری که حتی در ساده ترین لحظاتش،عمه متوجهش میشد!حالا واقعا استخوان های بدنم تیر میکشه نمیدانم آنها هم بی قرار عمه ان یا همینطور بی دلیل درد میکنند...

چنگ زدم به هرآنچه امیدیست برای رهایی،

گویی راه گریزی نیست...

کودک فقط چنگ زدن بلد،زورش نمیرسه،مانند من بالاجبار باید همه چی را بپذیر!!اما قلبش تغییری نمیکنه

((با بچگیم یه فرق بزرگ کردم؛ اون موقعها با دوستام لج میکردم،  این روزها با خودم ..))

این احسان علیخانی گفته!

این روزا خیلی ها هم به من میگن با خودت لج کردی خودت رو اذیت میکنی!

اما من فقط میخوام به همه ثابت کنم که عمه، عمه من بود!

این شبا و روزها پر غم هستن غمهایی که اگر کمی ازش رو درک کنیم شاید جان از بدنمون خارج بشه و البته حتما!

میدونم مثالش هم جاش نیست اصلا مناسب نیست خود عمه هم بهم میگفت همچین مثالی نزن!!

اما خب راستیتش وقتی به حضرت زینب حضرت رقیه فکر میکنم...

این فکر هم بصورت موازی توی ذهنم میاد که منم یک بچه کوچیکم که دستان عمش رو داشت توی هیاهوی آدمها...

من فقط میخوام ثابت کنم!احساسم دروغ نیست احساسم ریا نیست احساسم حتی ذره ای ناخالصی نداره

(((شاید نذاشتن که عمه بمونه - یک طرفه پیش قاضی رفتن همیشه حکم دلخواه رو میده - متنهایی که میذاری نشون دهنده توقع زیاد شما از عمه است.یک راه بیشتر ندارید تا بتونید به زندگی عادیتون برگردید اونم اینه که با واقعیت کنار بیایید و ادامه بدید موفق باشید )))

این یکی توی وبلاگم گذاشته،ناشناس!مهم نیست که عمه بوده یا هر شخص دیگه ای

اما خب آره نذاشتن بمونه،اما من یک طرفه به قاضی نرفتم،توقعم بالا نبود فقط یک امید یک نور کوچیک واسه ادامه زندگیم میخواستم شاید 10 سال شاید 20 سال دیگه بتونم باز عمم صدا کنم!!از اینا گذشته نذاشتن بمونه اما حرفهاش رو کی نگذاشت؟حرفهاش کی مجبور کرد اونطور بزنه که وجودم بیشتر به درد بیاره؟بعضی حرفها سنگینیشون هیچوقت از بین نمیره هیچوقت!!

اونی که میگه من یک طرفه قضاوت کردم خودش چقدر قضاوتش عادلانه بوده؟؟

#دیشب که با دوستم حرم رفتم بعد هیئت اون هم میگفت مثالی که زدی خیلی به حالت شبیه،همون بچه ای که دست بزرگتر توی شلوغی و هیاهوی آدمها گم کرده

 

**پیشنویس مال 14 ساعت 9 شب بود،اما حالم اجازه نداد تکمیلش کنم!!

/ 8 نظر / 16 بازدید
جیمبو

چون میبینم یکی از دوستام دلش شکسته و من کاری از دستم برنمیاد..[افسوس]

نسیم

داری ثابت میکنی. فکر میکنم الان اکثر مخاطبا اینو متوجه شدن و بهشون ثابت شده. اما اثبات به چه بهایی؟ از دست دادنه سلامتیت؟ انگار خشمگینی...

roli

سلام چه وبلاگ خوبي داريد. يه پيشنهاد خوب دارم برات شايد سخت باشه باور کردنش ولي امتحان کن از مسابقه رپرتاژ ما ديدن کن شايد خوشت اومد و برنده هم خود تو شدي ... فعلن جايزمون يه چيز معمولي هستش ولي در آينده نزديک تبلت،لپ تاپ و... تا به ماشين هم مي رسيم ضرر نميکني امتحنانش کن يه بار http://foorush.ir/reportage.rhtml دانلود آموزش شرکت در مسابقه در لينک زير http://www.aparat.com/v/IL2Kj

مهریماه

شیطونه میگه بزنم وبلاگتو پودر کنم ها!!! حالا هی من حیا میکنم ببینم تو کی سر عقل میای.... به این عمه گفتی منو بیشتر از اون دوس داری؟؟؟؟؟

ارزو

واقعا برات خيلي مهمه هاااا .......اميدوارم انقدرديگه پستاتو ناراحت نبينم ويه روزبخونم كه نوشتي هورررررررررررراااااااااااااا عمع برگشته براي هميشه [بغل]