داستانهای افسانه ای:پسر دهقان و مرد جادوگر (قسمت هشتم)

شکارچی دومی به او گفت:(( بگذار برود، لااقل می بینیم، چگونه رد پا را تعقیب می کند، مگر نمی خواهی بدانی که چه شامه ای دارد.))

دوستان، می ترسم فرار کند و بازنگردد.

چه حرف بچگانه ای میزنی. که دیده و که شنیده، سگی که سی سکه نقره ارزش دارد، رفتاری مانند سگی ولگرد داشته باشد. بگذار ببینم که چه شامه ای دارد و با چه سرعتی خرگوش را می گیرد و او را جلوی پاهای تو می اندازد. نکند می ترسی دهقان پیر سرت کلاه گذاشته باشد؟

شکارچی از شنیدن این سخنان خونش به جوش آمد و گفت:((من که ان همه گراز وحشی را نابود کرده ام. من که سریعترین قرقاول ها و حتی پرنده ای نتوانسته از دستم فرار کند، حالا این کشاورز احمق سر من کلاه بگذارد؟ زود باش بدو و خرگوش را بیاور.))

سگ به سرعت تیر از میان کرت بندی و از جایی که خرگوش تازه از آنجا رد شده بود، دوید. آن قدر رفت تا سرانجام از نظر شکارچی ها ناپدید شد. شکارچی ها در ارابه منتظر بازگشت سگ بودند و هرچه صبر کردند خبری از او نشد.

شکارچی پیر ناله کنان گفت:((آه، لعنت بر این خرگوش، کاش لااقل سگ باز می گشت. من که به شما گفته بودم فرار خواهد کرد. چه کسی اکنون سی سکه نقره مرا به من پس خواهد داد.))

 

داستان ادامه دارد...

/ 1 نظر / 6 بازدید
بارانss

سلام اقا سامی خسته نباشی [قلب]