یا ضامن آهو!!

 

جاتون خالی الان از حرم میام!

چقدر هوا سرد بود

واسه همه دعا کردم دوست فامیل حقیقی دوستای که تو نت هستن خیلی از کسایی که توی یادم اومدن خصوصی بقیه هم عمومی!

مثل همیشه خب اول واسه عمه با کمی تغییر البته(پایین تر توضیح میدم) بعد هم مهدیس بخاطر تولدش بعدم یکی یکی دوستام ...

یکی دوباری که با ساغر حرف زدم (عمه کوچیه هرچند ارتباط خیلی کمی داریم و واقعیتم گاهی با اسمش صداش میزنم برخلاف عمه که یکبار هم غیر عمه صداش نزدم،خب یک دوست، یک آشنای مشترک!بهر حال عمه،عمه واقعیم هستش!!) بهش میگفتم دعا کن عمه برگرده،همیشه میگفت دعا میکنم اتفاقی که به صلاح هردوتون باشه بیفته!

امشبم که حرم رفته بودم خب هنوز تا حمید دوستم میخواست وضو بگیره جایی که نشسته بودم با خودم فکر میکردم باید چه کسایی مخصوص دعا کنم و چه دعاهایی بکنم!! بعد با خودم گفتم خب اگه مثل همیشه دعا کنم عمه برگرده که خب شاید توش خودخواهی که ساغر اونطوری میگه، واسه همین منم اینبار بیام اونطوری دعا کنم(البته اول واسه خوشبختی عمه دعا کردم بعد نوبت این دعام بودا!) اما وقتی نگاه کردم دیدم این یکی هم بازم سخت واسه همین دعا کردم خدایا هرچی به صلاح من عمه هست اتفاق بیفته اما خدایا تو که میتونی کاری کن کمی این صلاح به سمت دوباره صدا زدن عمه بچرخه بازم عمم داشته باشم

آره خب،دیگه همین توان من بود...

/ 8 نظر / 7 بازدید
ali

سلام دوست من وب زیبایی دارین با مطالب متنوع نیگاشون کردم خیلی خوشم اومد[دست] به منم سر بزنیدو منو راهنمایی کنید با تشکر[گل]

*سامی*

زیارت قبول خیلی هم خوب ما هم واسه بازگشت عمه دعا می کنیم.......[گل]

منم!!!!!

ایشالله هرچی به صلاح هردوتونه پیش بیاد...[پلک][گل]

دوست

وبلاگ خوبی بود لطفا به وبلاگ ما هم سربزن.[نیشخند]

منم!!!!!

نه دیگه من تو کار خدا دخالت نمیکنم... چون بارها شده همین و از خدا خواستم... خواستم صلاحمو باب میل من دربیاره و خدا حرفمو گوش کرد و چیزی جز پشیمونی واسم نموند... نباس تو کار خدا دخالت کرد..[چشمک]

خورشید

اینجا که میام حسابی حسودیم میشه؛بچه های برادرم دارن بزرگ میشن؛حس میکنم احساسشون داره کمرنگ میشه؛تو که اینطوری میگی عمه حسابی حسودیم میشه[لبخند]

افسانه

اگه این دفعه رفتید برا منم دعا کنید ممنون.قبول باشه[گل]

عمه

سلام.زیارت قبول...آقاسامی منو یادت بووووووووووووووووود؟