داستانهای افسانه ای:پسر دهقان و مرد جادوگر (قسمت دوازدهم)

مرد دهقان هرچه در کوله پشتی داشت، روی میز خالی کرد. برق و درخشش سکه های طلا، کلبه آنها را روشن کرده بود.

پدر رو به علی کرد و گفت، ما اکنون ثروتمند شده ایم. اما من ثروتی بیش از این می خواهم. من می خواهم به قدری مال و ثروت داشته باشم که تا پایان عمر دیگر مجبور نباشم خیش به دست بگیرم و می خواهم باقیمانده عمرم را بتوانم با آسودگی خیال بگذرانم و از لحاظ خورد و خوراک هیچ نگرانی نداشته باشم.

علی در جوابش گفت، پدر، برای آنکه ثروت بسیار بدست بیاوری، فردا صبح زود به اصطبل برو، آنجا خری می یابی که در بارکشی همتا ندارد و از بردن بار هرگز خسته نمی شود. او را برای فروش به بازار ببر، اما مواظب باش که به هیچ وجح خر را با افسارش نفروشی. افسار را در کیسه خود بگذار و با ان به خانه بازگرد.

بدین ترتیب صبح روز بعد، پسرک برای بار سوم قبل از سپیده دم از جا برخاست و روی پنجه پا وارد حیاط شد، لفظی زیر لب زمزمه کرد و سه بار آنگونه که جادوگر به او آموخته بود، با صدای بلند عر عر کرد. پسرک ناگهان به خر زیبایی با پوستی نقره ای بدل شد، افساری پوسیده روی سر او نمایان بود.

مرد دهقان با غرور بسیار در حالی که خر را به دنبال خود می کشید به سوی شهر به راه افتاد. مردمی که در بازار بودند دست از کار کشیدند تا خر زیبا و شگفت انگیز را که تا کنون آن شهر مانند او را به خود ندیده بود، از نزدیک ببینند. در بین آن جماعت جادوگر نیز به تماشا ایستاده بود.او بر حسب تصادف پای درخت گردو از زبان دو سیاح داستان ناپدید شدن غزال را شنیده بود.

 

داستان ادامه دارد...

/ 1 نظر / 17 بازدید
عمه

سلام.چقدرکم؟[گل]