داستانهای افسانه ای:پسر دهقان و مرد جادوگر (قسمت چهاردهم)

چه گفتی؟ این افسار پوسیده را پانصد سکه طلا می خری؟ باشد آسیابان. مال تو، امیدوارم که خیرش را ببینی.

علی که ظاهرا به صورت خر درآمده بود، با چشمانی شماتت آمیز و غمگین به پدر نگاه کرد. بیهوده عرعر می کرد، صدای او تا دوردستها شنیده می شد.

مرد دهقان گویی کر و کور شده بود. مثل یک سنگ، بی آنکه اعتنایی به عرعر خر بکند، کیسه اش را برای ریختن پول آسیابان باز کرده بود.

جادوگر سوار خر شد و از کوتاهترین راه از شهر خارج شد. وقتی به مزارع رسیدند، رو به خر کرد و گفت:((علی به نظر می رسد از اینکه تو را خریده ام، راضی هستی. لابد این مطلب را می دانی که چه چیزی در انتظار شاگرد حیله گر و متقلبی چون توست. به سختی تاوان این کار خود را پس خواهی داد.))

جادوگر پس از گفتن این سخنان سیخونک محکمی به خر زد که حیوان بیچاره از شدت درد عرعری کرد و رام و مطیع به سوی درخت گردوی کنار چاه تاخت.رد شدن از توی درخت گردو و رسیده به سبزه زار پر گل برای جادوگر کاری بس آسان بود.

جادوگر هنوز کاملا از خر پیاده نشده بود که فریاد زد:(( دختر، زود باش چاقوی تیز و بزرگ را از آشپزخانه بیاور، هوس خوردن کباب کرده ام، آن هم کبابی از گوشت خر.))

 

داستان ادامه دارد...

((از اینکه کمی دیر به دیر آپ میکنم از کسایی که داستان پیگیری می کنن عذر میخوام،حالم این روزها اصلا خوب نیست!

همینطور چون سعی میکنم یک جای مناسب از داستان، داستان رو قطع کنم شاید از معمول دو صفحه ای هم که تایپ میکنم گاهی کم یا زیاد بشه))

/ 1 نظر / 6 بازدید
M_A_H_E

كاش پرده مى دانست تا زمانى كه پنجره باز است فرصت پرواز دارد[گل]