اتفاقات امروز!

امروز من از ساعت 3:15 شروع شد که بیدار شدیم رفتیم فرودگاه ، بالاخره بعد چند بار عقب افتادن بابا اومد! مامان و بابا خیلی خوشحالن این بیشتر از شاد و بودن خنده های مداوم مامان میشه فهمید و از بابا که با ی لحن خیلی سختی از سختی این دوره طولانی شدنش میگه!

خانواده عجیبی هستیم شاید خیلی عجیب تر از خیلی خانواده ها...

همه اونایی که با بابا ارتباط دارن یا همین امروز همسایه که دیدتش بهش میگن خوشبحالتون عید اونجا بودین خوش گذشته؟!

اما من خوب میدونم که اصلا این طور نیست، اصلا منی که تنهایی هیچی بهم خوش نمیگذره خب چون به خانوادم رفتم، منی که از این تنهایی بیزارم حسابی اذیتم میکنه برای اینکه همه چی با خانواده میخوام

و از مادرم که دیگه زبون زده عام و خاص هیچ چیزی هیجا تنها نمیخوره و تا حد امکان اگه قابل حمل باشه میاره تا با هم بخوریم...

فقط میخواستم از اتفاقات امروز بگم ولی رفتم تو حاشیه!

اتفاق بعدی جا موندن ساک بابام که احتمالا دو سه روز دیگه میرسه.

خبر بعدی اما به دوستم مربوط میشه که این سومین جمعه که باز نمیتونه بیاد تازه اگه جمعه بعدی بیاد که بریم حرم یا بیرون با درصد خیلی کم، میشه یک ماه ندیدنش! یعنی حتی دوست صمیمیمم ندارم تا بیشتر از قبل تنهایی حس کنم!

عصری هم که باز با بابا اینا رفتیم حرم یک اتفاق کوچیک این بود که پام یکمی رفت زیر چرخ ماشین!

شبیم که جاتون خالی رفتیم جایی که بستنی فروشیش خیلی شلوغ و بستنی های خوبی داره، فلکه برق!

امشبم توی حرم یاد خیلی ها بصورت ویژه بودم

/ 6 نظر / 28 بازدید
آرش

گفتم : تمام وجودم از آن تو بود مشکلم چیست که با من چنین میکنی ؟ گفت : آنقدر خوبی که حالم را بهم میزنی ...

منم!!!!!

چشمات روشن سامی لوسه...[قلب] زیارت قبول.. واسه من دعا کردی؟؟؟ به صورت ویژه هااا !!!

مهریماه

فلکه برق؟نرفتم اونجا تاحالا!! خو لامصب ببر مارو گه گاهی یه بستنی بهمون بده!! ببین عزیزم شرمنده ام که اینو میگم اما بابات ساکتشو خونه ما جا گذاشته واسه اینکه تابلو نشه گفتیم سه روز دیگه بیاریم تقدیم کنیم!البته بعد از تخلیه کامل سوغاتیا!!!

manam!!!!!

Doost dashti in ghalebeto avaz koni enghad farvardino yadmoon nayare????

ستیکا

خوشحالم که مامان و بابات خوشحالن...[پلک] اگه تو ذهنت اومد که چرا! نپرس چرا![شوخی]

مهریماه

نمیای>؟؟>>