داستانهای افسانه ای:پسر دهقان و مرد جادوگر (قسمت دهم)

با ورود مرد دهقان به بازار، غوغایی به پا شد. مردم شهر که از غزال خیلی خوششان می آمد، با دیدن غزال زیبا از خود بی خود شده بودند. در بین آن مردم حیرت زده، شاهزاده هم با استاد و مربی خود آمده بود تا شیوه دادو ستد را بیاموزد.

شاهزاده با دیدن غزال گفت:((چه غزال زیبایی، ای کاش مال من می شد.))

شاهزاده دوست داشت با غزال در باغ قصر بازی کند. به همین خاطر رو به استاد خود کرد و گفت: این غزال زیبا را برای من بخر. آن دو به سوی پدر علی به راه افتادند.

ای مرد دهقان، غزال را چند می فروشی؟

مرد دهقان گفت: صد سکه طلا، هیچ جای چانه هم ندارد، یک سکه مسی هم کمتر نمی فروشم.))

استاد گفت:((دوست عزیز، ما نیامده ایم چانه بزنیم.))

استاد اشاره ای به خدمتکاران کرد و انها جلوی پدر علی، پالیچه ای با رنگهای زیبا  و عالی پهن کردند. و شاهزاده و استادش بر روی قالیچه، قدم پیش نهادند و استاد صد سکه طلا که تازه ضرب شده بود، شمرد و به او داد. مرد دهقان صد سکه طلا را در کوله پشتی خود گذاشت، چون حتی یک چهارم آن سکه ها هم در کیسه پول او جا نمی شد. بعد از این کار، رفت تا افسار غزال را باز کند.

افسار را باقی بگذار، برازنده اوست. بدون آن،غزال در دشت و صحرا از دستم فرار خواهد کرد.

این غزال به افسار نیاز ندارد، به او مشتی کشمش بدهید، مانند بره ای رام است و هر کجا بخواهید برود به دنبالتان خواهد آمد.

مرد دهقان این حرف را زد و افسار را در کوله پشتی خود و پهلوی سکه های طلا گذاشت.

 

داستان ادامه دارد...

/ 1 نظر / 16 بازدید
شهرام

همیشه سخت ها را می خواهیم؛ پر رنگها را می بینیم؛ و صداهای بلند را می شنویم... غافل از اینکه خوب ها آسان می آیند؛ بی رنگ می مانند؛ وبی صدا می روند...