داستانهای افسانه ای:پسر دهقان و مرد جادوگر (قسمت نهم)

بعد رو به بقیه کرد و در ادامه گفت:(( فکر نمی کنید، باید پول سگ را به من بپردازید؟ به خاطر شما او را رها کردم.حماقت شما باعث شد پولم را از دست بدهم.))

ما چه تقصیری داریم؟ تو سگی ولگرد خریدی. آنها مدتی را به جر و بحث گذراندند و زمانی به همین منوال سپری شد. نزدیک ظهر به فکر افتادند از مرد دهقان سوال کنند که سگ پیش او بازگشته است یا نه؟

جاده زیر آفتاب سوزان کاملا خالی بود و هیچ کس دیده نمی شد. نمی دانستند کجا دنبال مرد دهقان بگردند. پیرمرد در این لحظه به کلبه رسیده و کنار علی سر سفره نشسته بود و مقابل آنها سی سکه نقره برق می زد.

علی خوشحال و راضی فریاد کشید:(( خوب کاری کردی پدر، سگ را بدون قلاده فروختی! اگر فردا هم همان کاری را که می گویم انجام دهی، طلا هم به دست خواهیم آورد. فردا صبح زود به اصطبل برو و افسار حیوانی را که می بینی بگیر و با خود به بازار ببر. اورا به قیمت بسیار خوبی خواهی فروخت. یادت باشد حیوان را با افسارش نفروش، حتی اگر پادشاه به خاطر ان تمام مملکت را به تو بدهد.

آنها خوشحال و راضی به رختخواب رفتند. سپیده دم، علی روی پنجه پا به حیاط رفت و لفظی را زیر لب خواند و همان طور که جادوگر به او آموخته بود، روی چهار دست و پا پرید. در همان لحظه به غزالی با افسار طلایی بدل شد.

 

داستان ادامه دارد...

/ 1 نظر / 6 بازدید
سید@

برایت این چنین دعا می کنم: ای کاش وقتی خداوند در محشر بگوید چه داشتی امام حسین علیه السلام سربلند کند وبگوید: حساب شد مهمان من است...