داستانهای افسانه ای:پسر دهقان و مرد جادوگر (قسمت سوم)

خیلی عجیب است، به نظرم آمد صدایم کردی،آخر نام من آخ آخ آخ است.(نیشخندخوب حدس زدینا،البته تابلو بودزبان)

پسرک در جوابش گفت:((من تو را صدا نکردمةچون گرسنه بودم، پیش خود شکوه و ناله کردم.))

باشد این را به فال نیک میگیریم،حالا که آمده ام،دست کم به من بگو کجا میخواهی بروی؟

علی جواب داد:((به سفر دور دنیا می روم.))

به کدام دنیا میخواهی سفر کنی؟به دنیای انسانها یا به دنیای من.

تو طوری حرف می زنی انگار دنیای تو با دنیای من فرق می کند و در دنیای تو یک دوجین جادوگر است.

ای،شاید هم بیشتر باشد. به دنیای من بیا، خودت خواهی دید.

آخ آخ آخ،این حرف را زد و علی را به سوی درخت گردوی توخالی کهنسالی هدایت کرد که شاخه های آن تا نزدیک چاه گسترده شده بود.آنها وارد حفره درون درخت شدند که مانند دروازه ای آنان را به دشت زیبایی هدایت کرد.دشتی که تا هنگام آفتاب عالمتاب مانند آن را به یاد نداشت و بر آن نتابیده بود.همین که پا بر روی علفها نهادند، گلها از هر سو به حالت سلام و تهنیت سر فرود اوردند. غنچه های باز شده گلها به اندازه فندق بودند، پروانه های زیبا به این سو آن سو پرواز می کردند و نقوش بالهای آنها مانند نقش و نگار مغز گردو بود. خانه های کوچکی از پوست نارگیل نیمه شده، ساخته بودند و با استادی تمام بر روی آنها در و پنجره کنده بودند. هر یک از خانه ها بر روی بام خود، دودکشی از ساقه آفتابگردان داشت.

کوتوله درخت گردو گفت:((زود باش بگو، توی کدام یک از این خانه ها میخواهی زندگی کنی؟))

 

داستان ادامه دارد...

/ 5 نظر / 6 بازدید
جیمبو

داستانش منو یاد بچگیام میندازه... دوسش دارم[قلب]

bloom

قشنگ مینویسی بازم بیا

سلااااااام.........وایییییی چقد وبلاگت خوشمله....... [قلب][دست] دوست گلم اومدم اینجا تا دعوتت کنم تا در نظر سنجی وبلاگم شرکت کنی[لبخند]خوشحال می شم[قلب] راستی وقتی اومدی و کامنت دادی. یادت نره هاااااا من گوشه سمت راست وبلاگم اون گوشه کد لوگوی وبلاگمو قرار دادم اونو تو قسمت ( کد های اختصای جاوا) ) وبلاگت بریز تا لوگوی من به نمایش در بیاد[قلب][خداحافظ] اینم ادرسه وبلاگمه منتظرتم دیر نکنیا[قلب] http://behtarinkhanande.persianblog.ir

M_A_H_E(ستايش)

درياباش تابعضى ها از باتو بودن لذت ببرن وبعضى ها كه لياقت ديدن تو راندارند غرق شوند[گل]