داستانهای افسانه ای:حاکم طماع (قسمت پنجم)

پسر عزیزم، اشکهایت را پاک کن. صبح خیلی زود به قصر برو و از حاکم بخواه تا سه پیمانه نخود و سه پیمانه لوبیا از انبار وزیر به تو بدهد. به این مطلب توجه داشته باش، نخود لوبیا باید حتما از انبار آذوقه وزیر اورده شود و مال کسی دیگر نباشد. سپس آنها را در یک کیسه بریز و به محض اینکه از دروازه شهر خارج شدی، یک در میان بر روی زمین بینداز. راسوها جفت جفت و دوان دوان به سوی تو خواهند امد. یک جفت از زیباترین انها را انتخاب کن و با خود به قصر حاکم ببر.

پسر شکارچی پس از آن که از خواب بیدار شد لحظه ای درنگ کرد و سرانجام آنچه را که به خواب دیده بود مو  به مو انجام داد. پشت بوته ای نزدیک جویبار خستگی بر او چیره شد و لحظه ای به خواب فرو رفت. وقتی بیدار شد انچه را میدید نمی توانست باور کند، زیرا هر نخود و لوبیایی به راسویی چابک بدل شده بود. راسوها رام بودند و او به راحتی توانست یک از زیباترین آنها را انتخاب کند و با خود به شهر ببرد. کنار دروازه شهر دوباره وزیر او را دید از راه دور فریاد کشید:

غزالها را نخواستی به من بدهی، باشد عیبی ندارد آن را فراموش می کنم، اما به جای انها راسوها را به من بفروش. هرچه بخواهی به تو خواهم داد و نزد حاکم از تو قدردانی خواهم کرد تا پاداش خوبی دریافت کنی. برای حاکم میتوانی فردا یک جفت راسوی دیگر بگیری.

پسرک اعتنایی به سخنان وزیر نکرد و شتابان راه قصر را در پیش گرفت.

وزیر که از پشت سر او می آمد تهدید کنان گفت:

 

داستان ادامه دارد...

/ 5 نظر / 6 بازدید
عمه

بنظر وزیر طماع تره [خنده]

جیمبو

اووووووو اَمه دل ممدسین ماره دل بیه... چچی بونه آخر؟ اگه تونستی ترجمش کن...[نیشخند]

جیمبو

اوهوم دلم خنک شد... مازندرانی گفتم که مخت کار گرفته شه... تا تو و مهریماه باشین مشهدی نپرونین:|[عینک]

جیمبو

[نیشخند] گفتم دلمون مث دل مادره محمد حسین شد! آخرش چی میشه؟

جیمبو

یه اصطلاحه واسه کسایی که خیلی انتظار کشیدن... خو بیشتر بخون....