داستانهای افسانه ای:پسر دهقان و مرد جادوگر (قسمت هفدهم(آخر))

پس از اندکی حاکم از جا برخاست، تاج را برداشت و می خواست سنگ قیمتی را بیرون بیاورد که زمرد به عقیقی سرخ تبدیل شد و عقیق هم مانند کدوی کاملا رسیده در گرمای نیمروز ترکید و بارانی از دانه های کوچک در بین علفهای انبوه باریدن گرفت. در همان لحظه درویش به خروسی بدل شد و شروع به خوردن دانه ها کرد. و هنوز تمام آن دانه ها را نخورده بود که یکی از دانه ها به شغالی بدل شد و سر خروس را به دندان گرفت و در بین بوته ها ناپدید شد.

حاکم و سایر خدمتکاران و غلامان، دوپا داشتند، دوپای دیگر هم قرض کردند و به سرعت به تعقیب شغال پرداختند که ناگهان دیدند جانور همانجا ایستاد و به پسر بچه ای زیبا بدل شد. همه به سوی او دویدند و علت آن همه تغییر و تبدیل را پرسیدند.

پسرک که کسی جز علی نمی توانست باشد، تمام داستان را برای انها تعریف کرد.

حاکم چهارزانو روی علفها نشسته بود و به آرامی شست خود را روی شکم بزرگش می کشید و به سخنان علی گوش می داد.

تمام ان ماجراها به قدری عجیب و غریب بود و آنچه بر پسرک آمده بود به قدری باورنکردنی بود که حاکم نمی دانست آن قضایا را در خواب می بیند یا واقعی است و در بیداری اتفاق افتاده است.

پس از اندک زمانی حاکم بار دیگر به خواب خوش و عمیقی فرو رفت.

/ 4 نظر / 19 بازدید
منم!!!!!

آخیش بالاخره تموم شد....[زبان]

ذکریا

حسن شاه دین شرف بخشید ملک طوس را شمع، آرى میکند روشن دل فانوس را دیده را گفتم که این روشندلى از چیست؟ گفت: طوطیاى خویش کردم خاک شاه طوس را از براى خاکروبى درش روح الامین در کف خود هر سحر گیرد پر طاووس را اى که در اسماء اعظم عمر خود کردى تلف در خراسان آى وبنگر مظهر قدوس را اى غریب ترین غریب ها؛ قلب تو رأفتى به توان بى نهایت است؛ پس طفل هاى بى پناه حاجت ما را دریاب و شفاعتمان را بپذیر شهادت امام هشتم بر شما دوست عزیز تسلیت باد[گل]